محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3838
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وقتى سليمان پيش عبد الرحمان رفت به دو گفت : « كسانى را بفرست كه بر - دهانه دره باشند و چون من و نيزك برون شديم ، از پشت سر ما بروند و ميان ما و دره حايل شوند . گويد : عبد الرحمان گروهى را بفرستاد كه جايى كه سليم گفته بود بماندند ، سليم برفت ، خوردنيهايى همراه داشت كه چند روز مىماند با بارهاى نان ، وقتى به نزد نيزك رسيد به دو گفت : « اى سليم ، مرا رها كردى ؟ » سليم گفت : « ترا رها نكردم ، تو به خلاف رأى من رفتى و با خويشتن بدى كردى ، قتيبه را خلع كردى و خيانت آوردى » گفت : « اكنون چه بايد كرد ؟ » گفت : « بايد پيش وى روى كه او را آزموده اى و مىدانى كه از اينجا نخواهد رفت كه قصد دارد كه زمستان را با سلامت يا هلاكت اينجا بماند » گفت : « بىامان پيش وى روم ؟ » گفت : « گمان ندارم ترا امان دهد كه خاطرش از تو سخت آزرده است و او را خشمگين كرده اى ، اما رأى من چنانست كه بىخبر به روى و دست در دست وى نهى كه اميدوارم اگر چنين كنى شرمگين شود و ترا ببخشد . » گفت : « رأى تو چنين است ؟ » گفت : « آرى » گفت : « خاطرم اين را نمىپذيرد كه او وقتى مرا ببيند مىكشدم » سليم گفت : « آمده بودم بگويم چنين كنى كه اميدوارم به سلامت مانى و منزلت توبه نزد وى به حال اول باز گردد ، اگر نمىپذيرى مىروم » گفت : « پس غذا بخوريم » گفت : « چنان پندارم كه گرفتاريد و به تهيه غذا نمىتوانيد پرداخت و ما غذا بسيار داريم . »